پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

239

پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )

ابن‌زياد خشمگين گرديد و گفت : گوينده چه كسى بود ؟ عبداللَّه گفت : من بودم اى دشمن خدا ! فرزندان پاك [ رسول خدا ] را كه خداوند آنها را از هرگونه آلودگى پاك و منزّه گردانيده مىكشى و به گمانت هنوز مسلمانى ! به دادم برسيد ! كجايند فرزندان مهاجر و انصار كه از اين ناپاك ، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم او و پدرش را لعن كرد ، انتقام بگيرند . « 1 » اين سخن بر خشم ابن‌زياد افزود و رگ‌هاى گردنش باد كرد و گفت : « 2 » وى را نزد من آوريد . مأموران به سوى وى شتافتند و دستگيرش نمودند . عبداللَّه شعار ازْد ، « يا مبرور » را سر داد . عبدالرحمن بن مخنف كه در مجلس نشسته بود ، گفت : واى بر غير تو ، خود و قوم‌ات را به كشتن دادى . در آن زمان هفتصد جنگاور ازْدِى در كوفه بودند ، عدّه‌اى از جوانمردان ازْد برخاستند و عبداللَّه را نجات دادند و نزد خانواده‌اش بردند . « 3 » ابن زياد فرمان داد : برويد اين نابيناى ازدى را ، كه خداوند دلش را همانند چشمش كور گرداند ، نزد من بياوريد . جمعى بدين منظور رفتند . چون خبر به طايفهء ازد رسيد جمع شدند و قبيله‌هاى يمن به آنها پيوستند تا مانع دستگيرى عبداللَّه شوند . چون خبر اجتماع آنها به ابن‌زياد رسيد قبيله‌هاى مُضَر را به همراهى محمد بن اشعث به جنگ آنها فرستاد . جنگ سختى بين آنها برپا شد و گروهى از اعراب كشته شدند ، تا آن‌كه طرفداران ابن‌زياد به خانهء عبداللَّه رسيدند . درب خانه را شكستند و وارد شدند . دختر عبداللَّه فرياد زد : پدر ، دشمن به تو نزديك شده است ، مواظب باش ، عبداللَّه گفت : نترس ، شمشيرم را بده . دختر عبداللَّه شمشير را به وى داد و او به دفاع از خود پرداخت در حالى كه چنين مىگفت : انَا بْنُ ذِى الْفَضْلِ عَفِيْفِ الظّاهِرِ * عَفِيفُ شَيْخِى وَابْنُ امِ عامِرِ كَمْ وارعٍ مِنْ جَمْعِكُمْ وحاسِرِ * وَبَطَلٍ جَدَّلْتُهُ مُفادِرِ من پسر مرد با فضيلت و پاكم ، نام پدرم عفيف و زادهء ام‌عامر است ؛ از گروه شما چه بسيار از مردان جنگاور دلاور ، با زره و بىزره را به خاك افكندم .

--> ( 1 ) . الملهوف ، ص 203 - 204 . ( 2 ) . همان . ( 3 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 458 - 459 ، دارالمعارف ؛ ر . ك . انساب الاشراف ، ج 3 ، ص 413 - 414 ، دارالفكر .